مدرسه حکمت، پاسخی به یک مشکل


مدرسه حكمت، پاسخي به يك مشكل

يك اتفاق مهم !

همه ما كودكان زيادي را در دوران قبل از مدرسه مشاهده كرده‌ايم. چيزي كه تقريبا در مورد همه اين كودكان عموميت دارد، كنجكاوي و تلاش براي يادگيري در آنها است. در دوران قبل از مدرسه، بچه‌ها عموما با انگيزه هستند. آنها بدون نياز به تحريك توسط بزرگترها، در پي يادگيري و يافتن چيزهاي جديد هستند. تحرك آنها براي يادگيري،‌ و عشق و علاقه‌ي آنها به يافتن پاسخ به سئوالات بيشمارشان، بسيار بيشتر از توان والدين براي پاسخگويي به آنهاست. آنها هميشه جلوتر از بزرگترها حركت مي‌كنند؛ و بزرگترها، از حركت پابه پاي آنان در اين مسير يادگيري عقب مي‌مانند.

اما ناگهان اتفاقي در زندگي اين كودك با انگيزه مي‌افتد. او به مدرسه مي‌ورد!

تقريبا بلافاصله بعد از ورود به مدرسه، آن كودك با انگيزه و علاقه مند به يادگيري، ناگهان به دانش‌آموزي بي انگيزه، و بي علاقه به يادگيري تبديل مي‌شود. او تا پيش از اين براي يافتن پاسخ‌هاي خود، جلوتر از ما پرسشهاي متعددي را پيش روي ما طرح مي‌كرد؛ اما اکنون نياز به فشاري براي حركت و يادگيري دارد. حالا اين بزرگترها هستند كه بايد با زحمت زياد او را براي واداشتن به يادگيري، به سمت درس و کتاب هل بدهند. مدرسه و والدين در تلاشند كه مطالب كليشه شده و قالب‌بندي شده‌اي را به او انتقال دهند. اما او انگيزه اش را از دست مي‌دهد؛ نسبت به يادگيري بي تفاوت مي‌شود و بعضا از آن فرار مي‌كند. والدين و مدرسه براي اينكه بتوانند او را در اين مسير قرار دهند، مجبور به ايجاد انگيزه‌ از طريق پاداشهاي كاذب هستند. پاداشهاي كاذبي مانند نمره و تحسين كردن در مقابل ديگران براي دستيابي به آن نمره، و نيز تنبيه‌هاي متفاوت، يا تحقير، و فشارهاي هنجاري چند جانبه به او، ابزارهاي ايجاد انگيزه در او هستند. اين همان كودكي است كه قبلا بدنبال يادگيري بود، چون که وجود او فطرتا نياز به يادگيري را در خود احساس مي‌كرد، و از يادگرفتن لذت مي برد، اما حال به دانش‌آموزي تبديل مي‌شود كه ياد مي گيرد به پاداشهاي كاذب دست پيدا كند، تا از تنبيه‌ها و فشارهاي هنجاري خود را دور نمايد. نتيجه اين مي‌شود که پس از چند سال اين محرك و انگيزه كاذب، در وجود او نهادينه شده و جاي يادگرفتن براي يادگرفتن را كاملا مي‌گيرد. اين چيزي است كه به وضوح در فارغ التحصيلان نظام آموزشي قابل مشاهده است.

تقريبا تمام خانواده‌ها در چند ماهه ابتداي سال اول دبستان، اين مشكل را تجربه مي‌كنند. دانش‌آموزان بتدريج طي سالهاي دوم و سوم دبستان، به آن انگيزه‌هاي كاذب خو گرفته و بتدريج يادگيري براي يادگيري، در سالهاي چهارم و پنجم دبستان بسيار كمرنگ، و گاه كاملا حذف مي‌شود.

در اين جا چه اتفاقي افتاده است؟ يك جاي كار مشكل دارد! آيا اين مشكل در خود كودك است؟ در جستجوي به دنبال مقصر، اغلب به دنبال آن هستيم كه تمام علل مشكلات را به گردن يك نفر بياندازيم. معمولا  ما به دنبال ساده ترين جواب و كوتاه ترين ديوار مي‌گرديم. و معمولا ديوار كوتاه‌تري از كودك نمي‌يابيم. همه تقصيرها متوجه او مي‌گردد. “اين كودك درس نمي‌خواند!” … “او بي‌توجه است!”… “او بازيگوش است!” … اينها عباراتي است كه بسيار بكار مي‌رود. اما واقعا آيا علت اين مشكل از خود دانش‌آموز است؟ يا مشكل به نوع بستري كه براي تعليم و تربيت كودك فراهم شده باز مي‌گردد. اگر مقصر دانش‌آموز است، چرا اين مشكل و اين واقعه عموميت دارد؟ يكبار هم كه شده انگشت اتهام را از دانش‌آموز برداريم و در آينه به خودمان نگاه كنيم. ما چگونه بستري را براي آموزش و تعليم و تربيت دانش‌آموزان فراهم كرده‌ايم؟

خط توليد فارغ التحصيل

            مدارس و نظام آموزشي موجود بي‌شباهت به خط توليد يك كارخانه توليد خودرو نيستند. در خط توليد خودرو، شاسي خودرو در ابتداي نقاله خط توليد قرار داده مي‌شود؛ و در مسير توليد افراد مختلف هر يك عملياتي را بر خودروي در حال مونتاژ انجام مي‌دهند. يكي درب خودرو را متصل مي‌نمايد؛ ديگري چرخها را نصب مي‌كند؛ ديگري سيستم سوخت و نظاير آن. مشابه اين اتفاق در نظام آموزشي كنوني نيز واقع مي‌شود. دانش‌آموز در ابتداي نقاله مجازي تعليم و تربيت قرار مي‌گيرد. يكي به او رياضي تدريس مي‌كند؛ يكي به او ادبيات ياد مي‌دهد؛ ديگري به او ديني تدريس مي‌كند. هر كسي بدون توجه به خصوصيات فراگير و هويت او، تنها از منظر خود، عملي تخصصي را در اين خط مونتاژ تعليم و تربيت انجام مي‌دهد. اين فرايند در سالهاي تحصيل دانش‌آموز دنبال مي‌شود.

تا حدود 25 سال پيش، حداقل دانش‌آموز خود با پاي خود در اين مسير مونتاژ حركت مي‌كرد. اما امروز او ديگر بدون تحرك در خط نقاله نشسته، و تسمه نقاله او را حركت مي‌دهد. با سرويس او را تا مدرسه مي‌رسانند، خوراكي ميان وعده او را برايش به مدرسه مي‌آورند، وسائل جامانده او را به مدرسه مي‌رسانند؛ والدين در انجام تكاليف او دخالت مستقيم دارند؛ و تمام كارهاي او را تحت كنترل و گوشزد قرار مي‌دهند. در انتهاي اين مسير نيز همانند نصب برچسب كنترل كيفيت بر خودرو، برچسب فارغ التحصيلي به او تحويل و الصاق مي‌شود.

از ابتداي اين فرايند، اين تفكر در ذهن دانش‌آموز القاء مي‌شود كه زماني خواهد رسيد كه تو فارغ از تحصيل شوي! اكنون چون سن تو ايجاب مي‌كند، بايد درس بخواني. همه در اين سن درس مي‌خوانند. تو هم بايد مانند همه در اين مسير حركت كني. كارهايي را بايد بكني كه همه مي‌كنند. همان چيزهايي را بايد ياد بگيري كه همه ياد مي‌گيرند. و البته يادگرفتن تو نه براي آن است كه به آن نياز داري. بلكه تنها چيزي که به آن نياز داري مدرك است. حتي اگر لازم باشد که براي گرفتن مدرك چيزي را ياد بگيري که در طول عمر خود هرگز به آن نياز نداشته باشي. تو بايد اين مسير را طي كني تا فارغ‌التحصيل شوي. و وقتي فارغ التحصيل شدي، ديگر آسوده مي‌شوي، و با خيال راحت به زندگي و كار راحت خود خواهي پرداخت. پس از آن ديگر هرگز نياز به يادگرفتن و شركت در اين فرايند يادگيري، و مطالعه كتاب نخواهي داشت. اين كليشه‌اي است كه از روز اول تحصيل، به صورت شفاف يا غير مستقيم، در پيش روي ذهن دانش‌آموزان قرار مي‌دهيم. 

او اين مسير را در اين خط مونتاژ طي مي‌كند؛ بدون اينكه بداند كجا مي‌رود،‌ چرا مي‌رود، و چگونه مي‌رود. بدون اينكه خود او حق انتخاب مسير، خصوصيات، چگونگي و مقصد را داشته باشد. و در اين مسير، هويت او به عنوان عنصر مخل در ارزيابي اين خط توليد بايد از بين برود. همانگونه كه تفاوت بين خودروهاي توليدي يك كارخانه، قابل قبول نيست، و نشان از عدم كيفيت محصول و خط توليد محسوب مي‌شود، خط مونتاژ تعليم و تربيت نيز تلاش خود را براي از بين بردن تفاوتهاي فردي دانش‌آموزان بكار مي‌بندد. همه دانش‌آموزان بايد موضوعات يکساني را ياد بگيرند، به يك گونه عمل كنند، و رفتارهاي مشابهي از خود نشان دهند. رفتارهاي منحصر به فرد، تمايز ويژگيها و رفتارها، اگر بيش از محدوده بازه تعريف شده در نظام آموزشي باشند، براي يك دانش‌آموز عيب و نقص تلقي شده، و اين نظام با آن بصورت جدي برخورد مي‌كند.

در نهايت، اين تلاش نظام آموزشي، منجر به بيرون دادن فارغ التحصيلاني يك شكل، با خصوصيات و دانش مشابه و قالب‌بندي شده است. آگهي‌هاي استخدام در روزنامه‌ها، شاهد بسيار خوبي بر اين تلاش است: 7 نفر ديپلمه، 5 نفر مهندس برق، 9 نفر ليسانس ادبيات…. . هماهنگونه كه در پايان خط توليد خودرو، فرقي نمي‌كند كه كليد كدام خودروي پارك شده در پاركينگ كارخانه را به ما بدهند، تلاش نظام آموزشي بر آن است كه فرقي نكند كدام ديپلمه، كدام مهندس برق، و كدام ليسانس ادبيات به يك شغل گمارده شود. اما اين چيزي است كه با واقعيت تربيت و آموزش انسانها و خصوصيات آنها كاملا متمايز است. اين نگاه ناشي از ساده انگاري نظام آموزشي از تعليم و تربيت انسانها است.  كدام ديپلمه؟، با چه خصوصياتي؟، با چه روحيه و چه استعدادها و چه انگيزه‌اي؟ با چه معلوماتي؟

اين واقعيتي است كه نظام آموزشي از مواجه شدن با آن واهمه دارد، و در تمام برنامه‌هاي خود سعي در نابود كردن آن دارد. حتي معلومات بيرون كتابهاي درسي يك دانش‌آموز، در بهترين حالت از نظر نظام آموزشي بي‌اهميت تلقي شده، و اظهار آن توسط دانش‌آموز در بسياري از مواقع به عنوان اخلالگري در نظم كلاس تلقي مي‌شود. در كلاسهاي درس، دانش‌آموزاني كه تلاش مي‌كنند، ويژگيهاي رفتاري و منشي خود را حفظ كنند، با برخورد شديد نظام و ديسيپلين ايجاد شده توسط آن مواجه مي‌شوند. دانش‌آموز يا بايد زير چرخ دنده‌هاي عظيم اين نظام خرد شده، و به كليشه مورد نظر آن درآيد، و يا با ضربه شديدي از گردونه خط مونتاژ به بيرون پرت شود.

تلاشي باغبانانه يا نجارانه؟

تكيه ما بر واژه مونتاژ بي‌دليل نيست. زيرا نظام آموزشي با رويكرد باغباني مانوس نيست؛ بلكه رويكردي نجارانه را در كار خود اتخاذ مي‌كند. در فرايند باغباني، اين باغبان نيست كه گياه را رشد مي‌دهد، بلكه او تنها فراهم كننده بستر و شرايط مناسب محيطي رشد گياه است. اين خود دانه و گياه است كه به واسطه قابليت و توانمنديهائي كه خداوند متعال در او قرار داده، رشد مي‌كند. أَأَنتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ ﴿واقعه64﴾  (آيا شما زراعت مي‌كنيد يا من زراعت مي‌كنم؟) أَأَنتُمْ أَنشَأْتُمْ شَجَرَتَهَا أَمْ نَحْنُ الْمُنشِؤُونَ ﴿واقعه72﴾ (آيا شما درخت را پديدار مي‌كنيد يا من پديدار مي‌كنم؟)‌.

وقتي رشد توسط خود گياه صورت مي‌گيرد، اين باغبان نيست كه تعيين مي‌كند در چه نقطه‌اي گياه بايد شاخه بزند، و در چه نقطه‌اي برگ و ميوه بدهد. اين خود گياه،‌ و عوامل محيطي آن است كه تعيين مي‌كند چگونه رشد گياه صورت گيرد. نظام آموزشي بدون صبر و حوصله،‌ و بدون توجه به تمايزهاي فردي و استعدادها، تلاش بر آن دارد كه دانش‌آموزان را مجبور كند در ابعادي كه كليشه نظام بر آن قرار گرفته، شاخ و برگ بزنند و ميوه دهند. در حقيقت با اين رويکرد راه ديگري براي نظام آموزشي وجود ندارد تا اجازه دهد دانش‌آموزان طبق کليشه عمل نكنند. نظام دست به اره و ميخ و چكش شده و دانش‌آموز را مجبور به زدن شاخ و برگ ها و يادگيري چيزهائي مي کند، كه نه دليل يادگرفتن آن را مي‌داند، نه نيازي به آن احساس مي‌كند، نه با روح موضوع مورد يادگيري ارتباطي برقرار مي‌كند، و نه قابليت كاربرد آن را درک مي کند.

ما دانش‌آموزان را به حفظ كردن اوزان اشعار و بحر و عروض وادار مي‌كنيم، بدون اينكه روح شعر را درك کنند. ما آنها را به حفظ فرمولهاي رياضي و شيمي مجبور مي‌كنيم، بدون اينكه ماهيت، خاستگاه، خصوصيات و جوهر آن موضوعات را حس کنند.

همين فرايند است كه در نهايت منجر به تربيت افرادي مي‌شود كه با صرف تمام هزينه‌هايي كه براي رساندن آنها به اين مرحله شده، و با وجود داشتن مدرك تحصيلي، در عمل توانايي بر عهده گرفتن و انجام مناسب كارهاي مورد انتظار را ندارد. بحران بيكاري تنها يك سوي ماجرا است. در سوي ديگر شاهد انبوه صندليهاي خالي هستيم كه افراد متخصص و توانمند واقعي و نه فقط داراي مدرك تخصصي، براي احراز آن وجود ندارند؛ و كارفرمايان در به در به دنبال نيروي انساني مناسب براي پر كردن اين صندليها مي‌گردند.  

فرزندان ما در مدرسه چه چيزي مي يابند؟

آيا دانش‌آموزان فقط براي كسب دانش به مدرسه مي‌روند؟ آيا حفظ كردن و فراگرفتن چند فرمول رياضي و شيمي، هدف نهائي تعليم و تربيت است؟ آيا خصوصيات و ابعادش خصيتي و توانمنديهاي دانش‌آموزان،‌ در مدرسه ارتقاء مي‌يابد؟ آيا برنامه درسي مدارس سازوكارهاي مشخصي را براي اين ارتقاء دارند؟ فرزندان ما در مدرسه چه چيزي مي‌يابند؟

آيا اعتماد به نفس كودكان در مدرسه تقويت مي‌شود؟ آيا سازوكار مشخصي براي ارتقاء اعتماد به نفس در برنامه درسي پيش بيني شده است؟ و يا اينكه رويكرد برنامه درسي مدارس موجود، به صورت غير مستقيم باعث كاهش اعتماد به نفس كودكان مي‌گردد؟

وقتي برنامه درسي به فراگير اعلام مي‌كند كه “تو نمي‌تواني در مورد طريقه يافتن پاسخ براي نيازهاي خود تصميم بگيري!”، وقتي برنامه درسي جزئيات آنچه كه دانش‌آموز بايد ياد بگيرد را مشخص مي‌كند، وقتي به فراگير اجازه تصميم‌گيري در مورد آنچه بايد ياد بگيرد نمي‌دهد، وقتي او را براي انتخاب مسير يادگيري، با توجه به علائق و نيازمنديها و خصوصيات فردي، داراي صلاحيت نمي‌داند، وقتي هر حركت آموزشي در مورد دانش‌آموز بايد با در نظرگرفتن تمام تمهيدات و پيش نيازهاي قبلي صورت گيرد، و به دانش‌آموز اجازه داده نمي‌شود كه در فضاي يادگيري غير قطعي و داراي درجه‌اي از ابهام وارد شود، ناخودآگاه و به صورت غير مستقيم اين پيام به دانش‌آموز منتقل مي‌شود كه “تو تنها بايد در موضوعاتي وارد شوي كه ديگران از قبل تمام  ابعاد و جوانب آن را بررسي كرده باشند و تو نبايد بدنبال موضوعاتي باشي که موضوعات پيش‌بيني شده قبل از آن را هنوز سپري نکرده‌اي. به انتخاب تو نمي‌توان اعتماد كرد. همه تمهيدات لازم بايد قبلا فراهم شده باشد، تا تو به انجام كاري كوچك مبادرت كني!”. اين چيزي است كه نهادينه شدن آن را به وضوح در فارغ التحصيلان نظام آموزشي موجود هم در آموزش و پرورش و هم در آموزش عالي مشاهده مي‌كنيم. چيزي كه اغلب كارفرمايان و اساتيد دانشگاه از آن گلايه مي‌كنند. اما چه جاي گلايه است كه از ماست كه بر ماست! نظام آموزشي ناخودآگاه اعتماد به نفس دانش‌آموز را هدف تيرهاي سهمگين خود قرار داده است. در صورتي كه مطلوب آن است كه نظام آموزشي و برنامه درسي، سازوكاري را براي ارتقاء هدفمند اعتماد به نفس پيش بيني كرده باشد.

و اين تنها اعتماد به نفس نيست كه مغفول واقع شده، و حتي منكوب شده است.  آيا ما در مدرسه هويت دانش‌آموزان را ارتقاء مي‌دهيم، و سازوكار مشخصي براي اين ارتقاء داريم؟ آيا عملكرد خود را بر اين ارتقاء اندازه‌گيري مي‌كنيم؟ يا آنكه هويت را با هدف يكسان سازي و استاندارد سازي رفتارها، آماج تخريب قرار مي‌دهيم؟

آيا در مدرسه كرامت دانش‌آموزان را ارتقاء مي‌دهيم؟ آيا با او با رفتار كريمانه برخورد مي‌كنيم؟ آيا قدرت تعقل، و تفكر او را بارور مي‌كنيم؟ آيا به او اجازه انديشيدن و اظهار نظر كردن، و نقد كردن مي‌دهيم؟ آيا نقدهاي او را تحمل مي‌كنيم؟ يا تنها او را مجبور به حفظ كردن آنچه كه ما تعيين كرده‌ايم، و بروز رفتاري كه ما مشخص نموده‌ايم مي‌كنيم؟ آيا شوق يادگيري را در او تقويت مي‌كنيم؟ آيا قدرت تعامل اجتماعي او را افزايش مي‌دهيم؟ آيا بستر برنامه درسي و محيط مدرسه شرايطي را فراهم مي‌كند كه متانت و وقار دانش‌آموز افزايش پيدا كند؟‌ آيا پشتكار دانش‌آموز در محيط مدرسه افزايش پيدا مي‌كند؟ آيا در محيط مدرسه احساس آرامش و امنيت مي‌كند؟ …. اينها سوالاتي است كه پيش روي نظام آموزشي ما قرار دارد. نظام آموزشي چه پاسخي به اين سئوالات مي‌دهد؟

*******

ما به دنبال تبيين نظام آموزشي و برنامه درسي‌اي هستيم كه سازوكارهاي مشخصي را براي ارتقاء اين خصوصيات فراهم كند. برنامه درسي‌اي كه با رويكردي باغبانانه، و با توجه به خصوصيات و ابعاد شخصيتي و توانمنديها و استعدادها و علائق دانش‌آموز، يادگيري او را در شرايطي خود انگيخته فراهم كند. مدرسه حكمت نتيجه چنين تلاشي است.

مدرسه حكمت نتيجه 14 سال پژوهش در زمينه تعليم و تربيت و طراحي نظام آموزشي است. اين مدرسه نگاه متمايز و برتري را به تعليم و تربيت ايجاد مي‌كند. كساني كه به محيط مدرسه حكمت وارد مي‌شوند، محيط و برنامه‌هاي آن را  با باورهاي قبلي خود در مورد مدرسه و محيط آموزش متفاوت مي‌يابند. اما اين تمايز مدرسه حكمت با مدارس موجود در چه ابعادي رخ مي‌دهد؟ اين سئوالي است كه در بخش بعدي اين مجموعه به آن پاسخ مي‌دهيم.